|
خدایا با
من چه خواهی کرد که نماز تو را در محراب چشم او گذاردم و به جای خانه ی تو کوی او
را گزین کردم. با من چه
خواهی کرد که بندگی را به آستان کوشیدم و پرستش را برای او دانستم. با من چه
خواهی کرد که میان طعم لبان و شهد میوه های بهشتی به طعم لبانش اکتفا کردم. با من چه
خواهی کرد که از گل های بوسه های او بهشت ساختم،بهشتی رنگین تر از بهشت نادیده ی
تو.
حالا که رفته ای بی دلیل در
می زند، هیچ آمدنی گرمم نمی کند حالا که رفته ای در همین شب
برفی شعر آمده است می بینمش در آیفون تصویری مردد مانده ام نه! خانه نیستم حالا که رفته ای می گویند
در میان همه ی دفترهایت نه پروانه ای خشکیده نه گلی، نه گلبرگی می گویند در میان همه ی
دفترهایت کودکی است که با تمام پروانه ها به سراغ ماه می
رود حالا که رفته ای خیالی از تو خلوتی از ماه و بالشی از دریا کافی است برای خوابی که بیدار نمی شود حالا که رفته ای دوباره به
همان جا می روم چه بی برگ و بار نگاهم
میکنند درخت های گردو،گیلاس،
خرمالو از کوچه باغ بی
حرف به امام زاده شعیب می رسم کسی نیست گریه می کنم می مانم، برمی گردم حالا که رفته ای کسانی از
کنارت عبور می کنند کسانی در عکست می ایستند از تو می پرسند و کسانی شک نمی کنند شکسته می شوند
به نظرتون اگه قرار بود برف رنگش عوض شه,بهتر بود چه رنگی شه؟!!!
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد میزنيم؟ چرا مردم هنگام که خشمگين هستند صدايشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست میدهيم. استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست میدهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنيم؟ آيا نمیتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد میزنيم؟ شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد. سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله میگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر میشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینياز میشوند و فقط به يکديگر نگاه میکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
برای تو می نویسم
گنجشک با خدا قهر بود…
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت.. |
About
آبان 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 خرداد 1389 بهمن 1388 مهر 1388 خرداد 1388 Links
عشقولانه |