تبليغاتX
بابا نوئل

بابا نوئل

دل نوشته ها

خدایا با من چه خواهی کرد که نماز تو را در محراب چشم او گذاردم و به جای خانه ی تو کوی او را گزین کردم.

با من چه خواهی کرد که بندگی را به آستان کوشیدم و پرستش را برای او دانستم.

با من چه خواهی کرد که میان طعم لبان و شهد میوه های بهشتی به طعم لبانش اکتفا کردم.

با من چه خواهی کرد که از گل های بوسه های او بهشت ساختم،بهشتی رنگین تر از بهشت نادیده ی تو.

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت17:58توسط گل یخ | |

حالا که رفته ای بی دلیل در می زند،

هیچ آمدنی گرمم نمی کند

حالا که رفته ای در همین شب برفی شعر آمده است

می بینمش در آیفون تصویری

 مردد مانده ام نه!

 خانه نیستم

حالا که رفته ای می گویند در میان همه ی دفترهایت نه پروانه ای خشکیده

 نه گلی، نه گلبرگی

می گویند در میان همه ی دفترهایت

 کودکی است که با تمام پروانه ها به سراغ ماه می رود

حالا که رفته ای خیالی از تو خلوتی از ماه و بالشی از دریا

 کافی است برای خوابی که بیدار نمی شود

حالا که رفته ای دوباره به همان جا می روم

چه بی برگ و بار نگاهم میکنند

درخت های گردو،گیلاس، خرمالو

از کوچه  باغ  بی حرف به امام زاده شعیب می رسم

 کسی نیست گریه می کنم

می مانم، برمی گردم

حالا که رفته ای کسانی از کنارت عبور می کنند

 کسانی در عکست می ایستند از تو می پرسند

و کسانی شک نمی کنند

شکسته می شوند

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/10/14ساعت17:55توسط گل یخ | |

به نظرتون اگه قرار بود برف رنگش عوض شه,بهتر بود چه رنگی شه؟!!!

+نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08ساعت11:51توسط گل یخ | |

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد می‌زنيم؟ چرا مردم هنگام

که خشمگين هستند صدايشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

 شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست می‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست می‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف

 مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنيم؟ آيا نمی‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد می‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند،

قلب‌هايشان از يکديگر فاصله می‌گيرد. آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد

 بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر

 هم داد نمی‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به

 هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است 

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى

 حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نياز می‌شوند و فقط به يکديگر نگاه می‌کنند. اين هنگامى

 است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/02ساعت18:47توسط گل یخ | |

برای تو می نویسم

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است

تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند

در کویر قلبم از تو و برای تو می نویسم

ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم

تا مثل باران برایت هر صبح شعری می سرودم

آنگاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم

و بر صورت مه آلودت می لغزیدم

ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم

تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را

وقتی از آن می گذشتی داشته باشد

که مرهمی شود برای دلتنگی هایم....

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/02ساعت18:43توسط گل یخ | |

گنجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست


گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 تو همان را هم از من گرفتی.

 این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 دشمنی ام برخاستی!

 اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

+نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/02ساعت18:35توسط گل یخ | |



از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزينيست
.
بايد هر لحظه راچنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است
.
پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلفنكن
.
شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد
.

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت19:1توسط گل یخ | |

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"
ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن
ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار
زن با خودش فکرکرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..
هفته بعد مرد به خانه آمد ،یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟
مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"
جواب زن خیلی جالب بود...
زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهی گیریت گذاشته بودم
.

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت19:0توسط گل یخ | |

 

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت18:57توسط گل یخ | |

 

 

سوال : عشق چیه؟
جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورومیشکنه

و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستشداری
!!

+نوشته شده در پنجشنبه 1390/05/13ساعت18:56توسط گل یخ | |